هراس از یک استعفای احتمالی
محسن خرامین (روزنامه‌نگار)
۱- صفحه اول

۲- سیاست

۳- سیاست

۴- جامعه
۵- ویژه شهرستان
۶- اقتصاد
۷- فرهنگ و هنر
۸- صفحه آخر

1538

طعم از دست رفته زندگی

رسول اسدزاده
بعد از یک ماه آقاصادق بالاخره صبح زود آمد. چند بار گاراژ را بالا پایین کرد و روی زمینی که خاکش با گازوئیل و روغن سوخته درهم‌آمیخته و جای‌جای آن چاله‌های پرشده از روغن ترمز و آب رادیاتور است چمباتمه زد. ماسک را از صورتش به زیر چانه سُراند، دو تا سیگار پشت سر هم دود کرد، با دست راستش محکم زد روی دست چپ، سرش را چند بار به این‌سو و آن‌سو تکان داد، دودستی کوبید روی زانوهایش و دست مشت شده‌اش را گذاشت روی دهان تا مناسکِ قبل از پایین آوردنِ پلاکاردها را انجام داده باشد.
از مرادی پرسیدم یک ماه شده نه؟ گفت شده پسر شد.
آقا صادق تنهایی شروع کرد به پایین کشیدن پلاکارد‌ها و آن‌ها را با دقت تا کرد گذاشت روی‌هم، دستش برای باز کردن قفل مغازه نرفت، دوباره نشست جلوی مغازه و سرش را میان زانوها گذاشت.
مرادی بیخ گوشم گفت:«پسر تُف به این روزگار، حتی نمیشه غم‌دیده‌رو بغل کنی، سفت بکشی تختِ سینه‌ات دوتا بکوبی به شونه‌هاش، ریحِ عزارو از ریش نتراشیده‌اش بو بکشی و یه تسلیت درست‌وحسابی بهش بگی»
گفتم تُف...
آقاصادق را سال‌هاست می‌شناسم، وقتی هنوز بقیه اهل گاراژ خمیازه می‌کشیدند و سیگار ناشتا دود می‌کردند، چکش آقاصادق روی بدنه ماشین‌ها می‌نشست. صدای کار کردنش زنگِ شروع کار در گاراژ بود. قبل از ساعت هشت کرکره مغازه‌اش بالا می‌رفت. زودتر از همه نان داغ و پنیر تبریزی می‌گرفت و چایِ صبحانه‌اش آماده بود‌. اجاقش کور بود و دلش روشن، خُلقش از زندگی تنگ نبود. آشنایی ما با همسرش بقچه ناهاری بود که برای او می‌گذاشت، منیرخانم قابلمه دیزی و دم‌پختک، سالاد شیرازی آب‌غوره خورده و پودر نعنا زده، ترشی و سبزی‌خوردن شسته شده را بیشتر از سهم شوهرش می‌گذاشت. بعد از سال‌ها دیگر می‌دانست
آقاصادق گاهی ما یالقوزها را هم‌سفره می‌کند. می‌گفت «بیایید بخورید مزه زندگی از یادتون نره.» به‌جز مرادی، نگهبانِ گاراژ چند نفر مجرد شهرستانی هم در گاراژ بودیم که دست‌پخت منیرخانم را چشیده بودیم.
مرادی گفت یه عمر کلنجار با پتک و چکش سفت‌وسختش کرده، یک‌ماهه هر بار زنگ می‌زنم می‌گه «من دست منیرو گذاشتم تو دست عزرائیل، من که می‌دونستم مرض قند داره، اون که خودشو قرنطینه کرده بود، من کشتمش من.» الان‌رو نگاه کن اصلاً حرف نمی‌زنه و می‌ریزه تو خودش، نمی‌دونی وقتی زنش تموم کرد چه قشقرقی تو بیمارستان راه انداخت؟ می‌دونی پسر وقتی یکی ازت این‌جوری بی‌هوا می‌میره می‌شی بخت‌برگشته، آدمِ بخت‌برگشته مثل ماشین تصادفیهِ چپ کرده است، ولی دل آدم‌رو که نمی‌شه با پتک و چکش و تنه و مُشتی صافکاری کرد، بسوزه این زندگی.
گفتم آی بسوزه.
آقاصادق بلند شد و قفل را باز کرد، کرکره را طوری داد بالا که انگار سنگین‌ترین بارِ زندگی‌اش را بلند می‌کرد. چراغ مغازه را روشن نکرد. رفت تهِ صافکاری و نشست کنار جنازه یک ماشین که سپر و کاپوت و گلگیرش مثل جسد مثله شده پخش‌شده بود. به مرادی گفتم اگه بچه داشت خوب بود‌. گفت «از کجا میدونی خوب بود؟ مگه یادت نیست همین حاج چراغی که پیرارسال مُرد، دخترش حتی قابل ندانست پاشه بیاد دفن و کفن باباش، جلو مسجد یه دسته‌گل بزرگ گذاشته بودن روش نوشته بود دخترت المیرا از استرالیا. زِکی، هنر کرده بود نه؟ چهل که گذشت اومد واسه تقسیم ماترک. بد زمونه‌ای شده پسر.»
گفتم بد زمونه‌ای شده مرادی.
دو تا بربری برشته پُرکنجد گرفتم با کمی پنیر تبریزی، مرادی هم فلاسک چای را برداشت، قند هم برداشتیم. گفتم بالاخره باید زندگی کرد، مرادی گفت «باید زندگی کرد، پسر باید زندگی کرد.» رفتیم داخل، آقاصادق پلاکاردها را کُپه گذاشته بود روی میز، چشمانش انگار چشم آدمیزاد نبود، انگار دو تا سنگ سفید با خالِ سیاه توی حدقه‌ها گذاشته بودند، مرادی رفت نشست کنار آقاصادق، من استکان‌های خاک گرفته و چرک را شستم، روزنامه پهن کردم روی میزِ دخل، نان و پنیر و چای را آماده کردم، آقاصادق و مرادی نشسته بودند پشت نعشِ سمند سفید، تکیه داده بودند به دیوارِ خنکِ صافکاری.
مرادی گفت «ما هم دیگه یه ماهه مزه زندگی یادمون رفته، خدا بیامرزدش.» اهالی گاراژ هم رسیده بودند، صدای پسر حاج چراغی بلند شد، الفاتحه...