نان مردم را آجر نکنید
محسن صنیعی (مدرس دانشگاه)
۱- صفحه اول

۲- سیاست

۳- سیاست

۴- جامعه
۵- ویژه شهرستان
۶- اقتصاد
۷- فرهنگ و هنر
۸- صفحه آخر

1863

دم قیچی‌ها، کلاه من و سفر به دوردست‌ها

علی داریا (جستارنویس)

- لطفاً دور بریزید!
- اما هنوز مقداری مایع صابون و مایع ظرف‌شویی در این ظرف‌ها هست.
- بلی هست، اما روزگاری بر آن گذشته، لطفاً آن کیسه نایلونی‌ها ...
- ولی این‌ها را به‌جای کیسه‌زباله مورداستفاده قرار می‌دهیم.
- دور بریزید لطفاً! این کتاب‌ها، این کفش‌ها، این پیراهن‌ها، این ظروف را که دارند به من نگاه می‌کنند، این جعبه با محتویاتش، چند سال می‌شود درش باز نشده است، این کمد چوبی! احساس می‌کنم موریانه‌ها در آن شب‌نشینی دارند غالب اوقات صدای آوازهایشان را می‌شنوم آن‌ها از چوب‌ها تغذیه می‌کنند به ریش ما می‌خندند و باهم والس می‌رقصند، آه که من چقدر بدم می‌آید ازاین بشقاب‌های لب‌پریده بدم می‌آید، لیوان‌های لب‌پریده، از این قابلمه‌ای که دستگیره‌اش لق شده است، این‌همه بالش برای چیست لطفاً دور بریزید و این دم‌قیچی‌ها ایده‌ای داشتم برایشان و این کلاه‌ها آب‌رفته‌اند انگار، یا من سرم بادکرده است شاید به خاطر این عجایب و غرایب که زندگی خودش را تحمیل کرده است و روزگاری هفتگانه بودند و حالا هفت هزارگانه‌اند. خنده‌دار نیست؟! 
روزی روزگاری در این سرزمین پول چرک کف دست بود و حالا هی کش می‌آید و هر روز دایره فرمانروایی‌اش را گسترده‌تر می‌کند، همه از بام تا شام دنبالش می‌دوند و وقتی به دستش می‌آورند در دم و توی اولین سوپری، یا میوه‌فروشی دود می‌شود، صاحب‌خانه‌های قدیم وقتی قولنامه امضا می‌کردند می‌گفتند خدا را چه دیدی؟! شاید قسمت شد همین خانه را خریدید!؟ اما حالا از نیمه سال زنگ می‌زنند افزایش اجاره پنجاه‌درصد، گفته باشم! کلاه‌ها و آن سینی ملامین تو را خدا به چه درد می‌خورد، این خانه آشغال دونی شده! دور بریزید لطفاً!
- ولی کلاه‌ها قربان اغلب نو هستند، ممکن است سخن کو از آب دربیایند.
- کلاه! کلاه! یک کلاه سخن‌گو کافی است، کلاه چسبیده زندگی ماست، نگاه کن! چند جای این پنیر، این کتاب، این غذای نیمه آماده برچسب تازه قیمت زده‌شده است؟! اگر این کلاه‌برداری نیست چیست؟! به‌دفعات و در ظرف مدت کوتاهی چند بار تا چهل درصد به قیمت افزوده‌اند بعد پنج درصد تخفیف داده و ذیل فاکتور نوشته‌اند سود شما از این فاکتور فلان و بهمان مبلغ! دور بریزید لطفاً!
 - خواب ناآرامی داشتید آقا! کم مانده بود صدایتان بزنم و بیدارتان کنم، مدام ناله می‌کردید و می‌گفتی دور بریزید لطفاً!
- بلی! پیش از خواب از شلوغی اشیاء در این خانه کوچک بی‌نور در رنج بودم، فکر سبک‌باری و سفر به دوردست‌ها به سرم زده بود، خواندن مطلبی اقتصادی لجم را درآورده بود، فکرش را بکن! شاخص ترس و طمع در بازار اقتصاد دنیا ایجادشده به‌عنوان‌مثال در کنار شاخص آزادی تجارت، به نظرم شاخص ترس و طمع در اقشار قابل‌ملاحظه‌ای از جامعه ما هم نفوذ و رسوخ کرده، ترس از دست دادن چیزهایی که به‌حق یا ناحق، در واقعیت یا وهم و توهم به دست آوردند و چیزها و به‌واقع ثروتی که می‌خواهند و طمع فرموده‌اند بدون زحمت به دست بیاورند، تصورش را بکنید فردی از این جامعه خانه‌ای را بیست سال پیش به بهای پنج میلیون تومان خریده و حالا بازار دلال آن را یک میلیارد تومان قیمت‌گذاری می‌کند بدون اینکه هیچ هزینه‌ای در آن کرده باشد سالیانه پنجاه میلیون تومان بابت آن اجاره می‌گیرد! در این آدم چه شاخصی جز حرص و ترس عمل می‌کند.
- وضعیت عجیب‌وغریبی است و تحلیل آن سخت شده است.
- بلی، من به همین خاطر داشتم به سبک‌باری و سفر فکر می‌کردم.
- سفر، رویداد خوب زندگی است، به کجا...!؟
- هر جا، بدون باروبنه، سبک‌بار، مثل پرنده‌های آسمان.
- رمانتیک است اما سفر هم هزینه‌های خودش و زاد و توشه خودش را می‌خواهد به‌ویژه با این نرخ بالای ارز سفر حتی به کشورهای همسایه هم سخت و دست‌نیافتنی شده است.
- ولی حرف زدن حتی درباره استراتژی سفر، به‌خصوص سفر به بی‌کرانه‌های دوردست هم دل‌چسب و دوست‌داشتنی است.
- فکرش را نکرده بودم کلاه سخنگویی که پرنده می‌شود و با جفت خویش به آسمان‌ها پر می‌کشد.