نان مردم را آجر نکنید
محسن صنیعی (مدرس دانشگاه)
۱- صفحه اول

۲- سیاست

۳- سیاست

۴- جامعه
۵- ویژه شهرستان
۶- اقتصاد
۷- فرهنگ و هنر
۸- صفحه آخر

1863

روایتی از یک ماجرای ساده در مسیرِ کارخانه شکلات‌سازی!

شیما امیررضایی (نویسنده)

عصر جمعه بود که اون اتفاق افتاد. ما همگی مشغول جمع‌کردن وسایل بودیم، چون قرار بود فردا بعدازظهر از اون خونه اسباب‌کشی کنیم و بریم یه جای دیگه. همین‌طور که داشتم وسایلم رو داخل کارتن می‌گذاشتم نیم‌نگاهی هم به تلویزیون می‌انداختم. یادم نیست چه برنامه‌ای پخش می‌شد اما یک‌دفعه با خواندن زیرنویس تلویزیون خشکم زد. زیرنویس نوشت که فردا ساعت سه بعدازظهر قراره فیلم «چارلی و کارخانه شکلات‌سازی» پخش بشه. از خوشحالی پریدم هوا! آخه من عاشق این کتاب بودم. سال‌ها پیش وقتی کتاب «چارلی و کارخانه شکلات‌سازی» رو از کتابخونه کانون گرفتم، چنان مجذوب داستان شدم که تو کم‌تر از دو روز تمومش کردم اما حیف که کانون جلد دوم کتاب رو نداشت و من هیچ‌وقت نفهمیدم آخر داستان چی شد. حالا بعد از چند سال برای اولین‌بار قرار بود فیلمش پخش بشه و من بالاخره می‌تونستم از ادامه داستان مطلع بشم و خیلی خوشحال بودم. مامانم که دید زل زدم به تلویزیون گفت: زود باش وسایل رو جمع کن، برای فردا نمونه. آه... با یادآوری این‌که فردا قرار بود اسباب‌کشی کنیم، انگار یک سطل آب یخ روی سرم خالی کردند. از مامانم پرسیدم دقیقاً چه ساعتی کامیون قراره بیاد. جواب دقیقی نداشت. فقط می‌دونستیم حوالی ظهر. با نگرانی منتظرِ رسیدن فردا شدم. فردا صبح زود تمام وسایل را آماده جابه‌جایی کردیم و من دعا می‌کردم اسباب‌کشی به شب بیفته و من بتوانم فیلم مورد علاقه‌ام رو کامل ببینم. به اصرار من تلویزیون آخرین چیزی شد که قرار بود داخل کارتون بگذاریم. ساعت دوازده شد و از کامیون اسباب‌کشی خبری نشد. با خوشحالی توی خونه راه می‌رفتم و آرزو می‌کردم حالا حالاها پیدایش نشود. چنددقیقه‌ای از ساعت یک نگذشته بود که صداشو شنیدم. قلبم ریخت. بابام سریع رفت در رو باز کرد و خبر داد که کامیون اومد. همه رفتند کمک تا وسایل رو بالا ببرن. حضور پسرخاله‌ها و پسرعمه‌ها باعث شد همه‌چیز سریع‌تر انجام بشه. همه در تلاش بودند اسباب‌کشی زود تموم بشه؛ همه غیر از من. فقط زل زده بودم به ساعت مچی‌ام. دوونیم بود. تلویزیون یک‌بار دیگه زیرنویس کرد که ساعت سه فیلم «چارلی و کارخانه شکلات‌سازی» پخش می‌شه. از پنجره به کامیون که دیگه کاملاً پر شده بود نگاه کردم. حالا تنها چیزی که باقی مونده بود تلویزیون و کارتونش بود. خاله‌ام برای همه بستنی خرید. همه توی حیاط بودند. تو دلم آرزو کردم بستنی‌خوردن چند ساعت طول بکشه اما صدای برادرم رو شنیدم که گفت: تلویزیون مونده! بریم اونم بیاریم.
آه تیر خلاص.
ساعت 10 دقیقه به سه بود. مجری تلویزیون اومد و با شوق شروع کرد به صحبت کردن درباره فیلم و نویسنده‌اش. رفتم داخل حیاط. برادرم سیم تلویزیون را کشید و داخل کارتون گذاشت. بابا گفت همه سوار بشید. مامان گفت بذار یه نگاه دیگه بندازم. رفتم سوار ماشین شدم و دوباره به ساعتم نگاه کردم. پنج دقیقه به سه بود. تابه‌حال این‌قدر لحظه‌ها برام باارزش نشده بودند. همه سوار شدند و راه افتادیم. ساعتم رو باز کردم و توی جیبم گذاشتم. به درخت‌ها نگاه کردم و به لحظه شروع فیلم فکر کردم؛ یعنی چارلی چه شکلیه؟ مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌هاش چطوری لباس پوشیدند؟ اون شبی که بلیت کارخونه رو می‌بره چه‌طوری کل مسیر رو تا خونه‌شون می‌دوه؟ خاله‌ام صدام کرد و گفت: تو چرا بستنی نخوردی؟ منم زدم زیر گریه و گفتم مگه نمی‌دونی من از این بستنی‌ها دوست ندارم؟!
پ. ن: بعدها فیلم رو دیدم. حتی سی‌دی‌اش رو خریدم و جلد دوم کتاب رو هم پیدا کردم اما خاطره اون روز اسباب‌کشی تا همیشه با من موند.