روزنامه سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگــی
 -  - 
15 مهر 1395  |  ورزش  |  کد خبر: 19909
0
0
نگاهی به رمان «تقویم تصادفی» نوشته بهاره ارشدریاحی
لذت کشف در سطرهای پنهان
مرضیه صادقی‪-‬ بهاره ارشدریاحی آن قدر دغدغه‌ فرم و تکنیک دارد که در هر داستان کوتاه یا در اولین رمانش بدون هیچ واهمه‌ای ریسک کند و با طرحی نو به میدان آید. اونوشتن را با چگونه نوشتن می‌آزماید و به هیچ سنت دیرینه‌ای پایبند نیست. می‌تواند همه‌ روایت را به هم بریزد، بعد از میان این تکه تکه‌های پراکنده و به ظاهر بی‌ربط، آن‌چه را می‌خواهد رو کند و هم‌زمان خواننده را همان‌جا نگه دارد تا به دنبال بقیه‌ی متن برود. ارشدریاحی در «تقویم تصادفی» روایتی می‌آفریند که خواننده با هر سطح درک و هر سطح آگاهی می‌تواند برداشت خاص خودش را داشته باشد، بی‌آن‌که به برداشت دیگری شبیه یا مانند باشد. نویسنده می‌خواهد با این نوع روایت، خواننده را درگیر تازه‌هایی کند که در عین وجود متن در لابه‌لای سطر‌ها دنبال ناگفته‌هایی بگردد که لابه‌لای سطر‌ها پنهان یا در پس و پیش خط روایت نهفته است. این روش کار نویسنده است که درمجموعه داستان کوتاه «لیتیوم کربنات» هم استفاده کرد. در این مجموعه داستان، به اندازه‌ی روایت هر داستان فرمی هم وجود دارد، اما این روش در اولین رمانش «تقویم تصادفی» به اوج
می‌رسد.
همان‌طور که از اسم رمان پیداست «تقویم تصادفی» می‌تواند دو معنای گوناگون را در خود مست‌تر داشته باشد؛ یکی دست‌مایه‌ی بازگویی هر فصل برای دوری و نزدیکی از «تصادفی» است که یکی از ماجراهای کانونی داستان است و در آن فیزیک و جسم شخصیت اصلی آسیب دیده است، دیگری آنکه هر فصل به طور «تصادفی» در جایی از رمان قرار گرفته است که ذره ذره به پیکر داستان اضافه می‌شود و تا آن‌جا پیش می‌رود تا متن را به یک کلیت واحد تبدیل می‌کند. ذره ذره‌ای که روان شخصیت اصلی را برملا می‌کند و آن تشویش و دل‌شوره‌ها را یکی یکی به یاد می‌آورد.
شخصیت اصلی «تقویم تصادفی» دختر جوانی به نام «ترمه» است که در میان یک رابطه‌ پازل‌وار بین خود و خانواده و دانشگاه و دوستان و جامعه‌اش سرگردان شده و هر بار با بیان تکه‌ای از این تابلوی ناهمگون زندگی و روزگار خواننده را وارد گوشه‌ای از گذشته و حال و روز خود می‌کند. ترمه شخصیتی سرگردان و آشفته است، بین آنچه می‌خواهد و آنچه بوده و آنچه که می‌بیند؛ درست مثل فرم روایت. نمی‌داند با خود و دیگران چه کند. ترمه سرگردان بین دانسته‌ها و نادانسته‌هایش مانند فصل‌های کتاب، هربار با توجه به خوداگاه یا ناخودآگاه به گفتن و یادآوری پناه می‌برد. هر تکه‌ای از زندگی ترمه از پس و پیش هم نقل می‌شوند ومی‌آیند و هر بار تکه‌ای از این پازل را در صفحه‌ی بزرگی به اسم «رمان» در جای خود قرار می‌دهند، بی‌آنکه هر کدام در قید تکمیل تکه‌ی قبلی باشد. خواننده هم مانند شخصیت اصلی گرفتار این هزارتوی رفت و برگشت‌های درهم و برهم می‌شود و از لا به‌لای این به هم ریختگی دنبال یک راز پنهان می‌گردد که آرام آرام از لا به‌لای سطور خود را نشان می‌دهد و به این پراکندگی و به هم ریختگی سر و سامان می‌بخشد. نوع روایت و نوع پریشانی شخصیت اصلی هم زمان، به موازات هم پیش می‌روند تا به خواننده بار‌ها و بار‌ها تاکید شود که این بی‌سر و سامانی ادامه دارد و قرار نیست به این زودی آسایشی در کار باشد.
«تصادف» رخ داده و در کنار این «تصادف» همه چیز به هم ریخته و درهم و برهم شده است. شخصیت‌ها به هم نزدیک و بعد دور می‌شوند. به هم نگاه می‌کنند و همدیگر را نمی‌بینند. می‌خواهند در کنار هم آرام بگیرند و تلافی روزهای از دست رفته را در بیاورند، اما انگار این به هم ریختگی دست بردار نیست و نمی‌خواهد به سر و سامانی برسد. باید تا آخر خواند که دانست کار به کجا می‌انجامد.
استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع میباشد. طراحی و اجرا توسط: هنر رسانه