روزنامه سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگــی
 -  - 
27 اسفند 1394  |  جامعه  |  کد خبر: 8018
0
0
نگاهی به مجموعه‌ شعر: «زخم‌ها پا به پای من پیر می‌شوند» رضا اکوانیان
ساکن دوزخ
شهاب اکوانیان‪-‬ «زخم‌ها پا به پای من پیر می‌شوند»، روایت حیات شاعری است ساکن دوزخ. حتی تصاویری که به نظر زمینی می‌رسند، با المان‌هایی خاص در شعر «رضا اکوانیان» دوزخی شده‌اند. همه‌چیز از هرگونه نور قدسی تهی شده. در این دوزخ منجمد تنها هنگامی‌که درد می‌کشی توان تحمل سوز زمستان را داری. حتی شهادت هم که بیشترین بار الوهیت را به دوش می‌کشد در اینجا همچون پدیده‌ای کاملاً نهیلیستی نگریسته می‌شود و در روایت آن هیچ نشانی از ارزش‌های غالب نیست: حوالی زندگی/ گم شدی در خاک/ خیابان/ کوچه/ اتوبان ... . این خالی از هر معنا شدن، این لخت و عور شدن همه ارزش‌ها، و این حضور پر رنگ درد و مرگ و خون و هر آن چیز سرخ و سیاه در این شعرها را بیش از هر چیز می‌توان سیاست شعری اکوانیان در نظر گرفت. نشانه‌های این نهیلیسم منفعل را در جای جای این دفتر می‌توان سراغ گرفت: شعر بیماری سختی است/و تهران شهر خوبی بود/با عفونت شدید ریه/ باید بروم/شهر را جارو بکشم/بعضی چشم‌ها/از آلودگی هوای جنوب کثیف‌ترند!/ ... . و در ادامه شعر حکایت پوچ بودن انتظار کسی که همیشه وعده به آمدنش داده می‌شود: در ولیعصر پیاده می‌شوی/ انتظار چیز خوبی است/ اما کسی قرار نیست بیاید. شاید اگر هنوز هم بتوان از کلام به محاق رفته‌ای همچون وظیفه و یا رسالت حرفی به میان آورد، شاعر این دفتر، بالا آوردن همه‌ی ارزش‌های پیشین را رسالت خود در نظر گرفته است. در این میان گردن قبیله هم از برش این تیغ تیز در امان نیست: زخم‌های ایل را نمی‌شود شمرد/ قبیله من عشق را نیاموختند/ آتش را برای پختن برپا می‌کنند/ زنان را برای زاییدن.
مارتین هایدگر در مقاله‌ی چرا شاعران؟ که در سال 1946 در قالب یک سخنرانی ارائه داد به نقل از فردریش هولدرلین، پرسشی مطرح می‌کند که احتمالا هنوز هم واجد معناست: شاعران در دوران عسرت به چه کار آیند؟ هایدگر در ادامه می‌گوید خصلت این دوران، نرسیدن خدایان یا همان فقدان آنهاست. بی‌آنکه بخواهیم قرابت آشکاری میان هایدگر و هولدرلین و سراینده‌ این دفتر شعر مشخص کنیم، می‌توان این پرسش و شرایط ذکر شده‌ی بعد از آن را در قالب پرسشی دیگر و در پیوند با وضعیت شاعر این دفتر صورت‌بندی کرد: در زمانه‌ای که دست خدایان از همه چیز کوتا شده و باز هم به قول هولدرلین شب زمانه در حال گستردن تاریکی است، شاعران به چه کار می‌آیند؟ پاسخ اکوانیان به این پرسش را می‌توان اینطور فهمید: وظیفه‌ شاعر صرفاً نشان دادن این دوزخ است با همه تبعاتی که برای انسان و طبیعت درون و بیرون او به همراه داشته. آری، طبیعتی که شاعر تا پیش از این خود را در پیوند با آن احساس می‌کرده نیز اکنون هیچ قرابتی با او ندارد: چهار فصل سیاه سال/ خانه در آتش می سوزد/ عادلانه نیست می‌روی/ در شکل تازه‌ی باران/. یا در جایی دیگر: بارش برف را که فراموش کنیم/ برای رسیدن/ زمین/ هنوز هم لغزنده است/. اما این شرایط دوزخی به نظر شاعر حاصل چیست؟ جهان شعری اکوانیان را شاید بیش از هر چیز بتوان واکنشی دانست نسبت به این میل مفرط به قدسی‌سازی همه‌چیز و بهشتی ساختن همه‌جا از سمتی، و مادی و کالایی‌شدنی که از سمتی دیگر در دستور کار قرار گرفته و از سوی گفتار مسلط در هر گوشه‌ای قابل شنیدن است. او دوزخ را برمی‌گزیند تا به جنگ این فردوس کاذب و مجعول برود. حتی همه مکان‌هایی که پیش از این سعی شده در نورانی و مقدس‌نمایی و در حقیقت بهشتی کردن آنها تلاش شود، توسط شاعر جولانگاه عناصر دوزخی و شیطانی شده است: میان گل‌های پژمرده/ قبرستان/ بوی خون گرفت/ به خانه نیامدی پای بر خاک مانده‌ات را بیاوری/ حوالی جوانی/ خاکسترت رسید/ چند تکه استخوان/ و آویزان شدی از اتاق/. یا در جایی دیگر: مادر را کوهستان می‌بردیم/ بوی گورستان ندهد/. در هر دو شعر ذکر شده هیچ نشانی از آن قبرستان آشنای خوشبو و آرام‌بخش دیده نمی‌شود. به جنگ نورهای سفید جعلی رفتن، به کمک سیاهی‌ها و سرخی‌های شیطانی در مکان‌های دیگری نیز تکرار شده است: پدر کشاورز بود/جای گندم،/بمب خوشه‌ای برداشت./ما مین درو کردیم/بزرگ شدیم./ایران که تازه حجله رفته بود/سیاه به تن کرد/با خون، خاک برادرم را آب دهد/سیاه، رنگ پوستمان شد؛/سفید، کفن پیچیده بر تن سرخت؛/گندم‌زار پدر را جا گذاشت./ما مرگ درو کردیم،/درد،/و خون/که از تنت می‌چکید. رضا اکوانیان شاعر جوان و خوش‌آتیه‌ای است که تا حدودی توانسته دردهایش را با تفکر آشتی دهد. دردی که از لابه‌لای تمامی سطور شعرهای او فوران می‌کند. بسامد بالای واژه‌هایی از جنس درد در کار او همین را می‌گوید: تیغ، بغض، خون، جنازه، مرگ، تب، سرما و .... و اما شاید از زاویه‌ بسامد بالای همین واژگان است که می‌توان به نقد این شعرها پرداخت. اگر این سخن سهل و ممتنع پل والری را در تعریف شعر بپذیریم که «شعر از کلمات ساخته می‌شود» و نقش کلمات را در شکل‌گیری ذهنیت و تفکر شاعرانه جدی تلقی کنیم، آنگاه می‌توان گفت استفاده‌ بیش از حد از این کلمات در شعرها تا حدودی توانسته به تفکر شاعرانه لطمه وارد آورد. شعری که به دنبال برملا کردن افسون و ریا و نیرنگ نشسته بر همه چیز است، باید همین استراتژی را در برخورد با کلماتی که به عنوان مصالح برمی‌گزیند نیز اختیار کند. به نظر می‌رسد تمامی واژهای پیش‌گفته را رنگی از افسون و جعل در بر گرفته و هیچ‌کدام را توان توصیف و تشریح سیاهی وضعیت ما نیست. در این زمینه‌ ظلمانی که شاعر به خوبی تشخیص داده است، نقش سیاه چندان نمی‌تواند قابل رویت باشد. شاعر با کندن از این زمینه، با شکاف انداختن در این زمینه و در حقیقت با بیانی به شدت افسون‌زدایی‌شده است که می‌تواند بر این کذب ساختاری غلبه یابد و با این ترک انداختن در زمینه‌ سیاه، بارقه‌ای هر چند کم‌نور از حقیقت را قابل دیدن کند. آری، شاعر هنوز هم باید خادم حقیقت باشد.
اخبار مرتبط
دیدگاه کاربران

ارسال دیدگاه
نام :    ایمیل : 

عکس خوانده نمی شود کد امنیتی :      
استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع میباشد. طراحی و اجرا توسط: هنر رسانه